محمد على مجاهدى
196
كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )
باز از اوست : چه حيلهها كه نديدم ز چرخ بوقلمون * چه كنيهها كه نورزيد آسمان با من پناه مىبرم اكنون ز جور او به شهى * كه حل مشكلم آنجا شود به وجه حسن حسين ابن على ، خسرو زمين و زمن « 1 » * فداى مرقد پاكش من و هزار چو من ! جبين ماه نو ، از سجدهء درش پرنور * ز خاك درگه او ، ديدهء ملك روشن بود هميشه به راه خدنگ دلدوزت * تمام چشم ، تن دشمن تو چون جوشن بود به پيكر خصم تو ، جانشين گل * ز ضرب گرز گرانسنگ ، مهرهء گردن كمند را چو تو كارسنان بفرمايى * به فرض ، باشد اگر دشمن تو رويين تن : به زور معجز سرپنجهء عدو بندت * گذر كند ز تنش همچو رشته از سوزن اگر به چشم غضب سوى آسمان نگرى * ز بيم ، بسكه بلرزد به خويش چرخ كهن به روى خاك بيفتد ستاره از گردون * چنان ، كه آرد به ريزد برون ز پرويزن « 2 » زبان وحى بيانى كجاست ؟ تا كه كنم * ثنا و مدح حسين على به وجه حسن « 3 » در توصيف كربلا كو طالع و بخت آنكه باشم * در حضرت كربلا ، ز زوّار چينم گل بوسه با لب شوق * گاهى از در ، گهى ز ديوار مالم برِ خاك آستانش * هر دم « 4 » روى نياز ، صد بار آن گه به زبان عجز و زارى * گويم رفيق ره كه هشدار « 5 » ! چون در رسدم اجل به ناگاه * اين است وصيتم كه : زنهار ! گرد رخ من ، ز خاك آن كوست * ناشسته مرا به خاك بسپار « 6 »
--> ( 1 ) . زمان ( 2 ) . بادزن ( 3 ) . همان ، ص 356 تا 357 . ( 4 ) . ظ : هر لحظه ( 5 ) . ظ : گويم كه رفيق راه هشدار ( 6 ) . همان ، ص 431 .